|
glass of wine تتخ پیدو توگیدو گاره؟
|
روز اول همه مان ترسیدیم.نعلبکی ها یکی یکی و با صدای تیزی پودر شدند روی زمین و بعد هم ان ناله ها شروع شد.بیشتر شبیه زوزه ی حیوان بود تا ناله.ان هم زوزه ی حیوانی زخمی که تک و تنها روی برف ها جلو می خزد و ردی از خون را پشت سرش جا می گذارد.صدای کشیده شدن ناخن تیز روی کفپوش اتاق با ان ناله های زوزه مانند موهایم را سیخ کرده بود.مادر هم ترسیده بود و هرازگاهی چند قطره اشک راه گم کرده می دویدند توی صورت استخوانی و تکیده اش.ان شب هرسه نفرمان تا خود صبح خیره ماندیم به در بسته اتاق و به زوزه ها گوش دادیم.خواهرم درست مثل یک حیوان زوزه می کشید ناخن هایش را می کشید روی در و دیوار و گهگاهی هم خرخر ارامی می کرد و من فکر می کردم که در اتاق چقدر محکم ساخته شده که ان همه مشت و لگد و زوزه را تاب بیاورد.منتظر بودم یکهو با صدای پوم خفه ای خرد و خاکشیر شود و خواهرم با ان موهای ژولیده و لباس بلندش بیاید بیرون.چیزی-یک مار شاید-در من می خزید.حلقه های بدنش را باز می کرد و با ان فلس های درخشان خودش را جلو می کشید.حلقه هایش را باز و بسته می کرد و جلو می رفت:باز بسته باز بسته و من با هر باز و بسته شدنش دلم می ریخت.پدر چشم دوخته بود به در بسته اتاق و هر بار مشت یا لگدی به در می خورد پک محکمی به سیگارش می زد.می رفت لای دودها چند ثانیه ای گم می شد و بعد دوباره سر بر می اورد:خاکستری و خسته. بعدها برنامه این بود:روزی سه تا نعلبکی :صبح ظهر شب.شب که می شد پدرم می رفت توی اتاق و ظرف ها را که تا ذره اخر لیسیده شده بودند می اورد بیرون.ظرف ها تا صبح روز بعد گرم گرم می ماندند. سرو کله سایه ها سه ماه بعد پیدا شد.اوایل فقط چند تا خط سیاه سوخته خجالتی بودند که اینجا و انجا پیدایشان می شد ولی بعد تبدیل شدند به چندتا سایه بلند که روی دیوارها کف زمین حتی روی سقف می خزیدند و می رفتند طرف اتاقی که خواهرم تمام مدت در ان خر خر می کرد.انجا توده ی در هم تنیده ای از سایه ها شکل گرفته بود. پدر می گفت:یکی از همین روزها... مادرم ارام سر تکان می داد. *** زن توی "سیاهی"غرق شده بود.سرتا پا سیاه.فقط چشم هایش را می شد دید که با نا ارامی گوشه کنار خانه مان را می پایید.بقیه صورتش را پوشانده بود:بازهم با "سیاه". پدر سیگار نمی کشید اما هر کلمه ای که از دهانش بیرون می امد با ردی از دود همراه میشد.گفت:یه دعایی چیزی...و نگاه کرد به خواهرم که خودش را مچاله کرده بود روی زمین و سرش را بین دو پا پنهان کرده بود.موهای سیاه ژولیده اش تا روی کمر را می پوشاند.نگذاشته بود روسری سرش کنند جیغ زده بود و با زبانی که هیچکداممان نمی فهمیدیم تند تند چیزهایی را گفته بود.پدر گفت:داره بازی در میاره. فقط می خواست چیزی گفته باشد تا مادر سرش را به نشانه تائید تکان بدهد ولی مادر داشت زن را می پایید. -اب داغ ریخته رو زمین؟ -نه خدا شاهده.بهش گفته بودم هردفعه یه بسم اللهی چیزی بگه. پدر با اخم خیره شد به مادر:ریخته؟ زن پارچه مچاله و گره خورده ای را از کیفش بیرون اورد. -بذارینش یه گوشه که دست هیچکی بهش نرسه.اگه تا سه روز دیگه گره هاش وا شد که چه بهتر وگرنه ... پدر کمی دیگر با اخم خیره شد به مادر که نگاهش را ازش می دزدید.بعد رفت روی صندلی و پارچه را به ارامی-انگار که چیز زنده ای را گرفته باشد دستش-گذاشت بالای کمد.جایی که دست"احدالناسی"به آن نمی رسید. *** مادرم داشت به خدا التماس می کرد که جانش را بگیرد و راحتش بگذارد تا برود پهلوی مادر پیرش بخوابد.لباس های کثیف را چنگ می انداخت و پشت سر هم حرف می زد.بعد شروع کرد به نفرین کردن.حتی زن همسایه مان که گهگاهی برایمان نذری می اورد را هم نفرین کرد.انوقت لباس ها را اب کشید چلاندشان و برد تا مرتب روی طناب پهنشان کند.می گفت:نفرینمون کردن.چشم مردم پشتمونه.پدر جواب نمی داد فقط گاهی سرش را تکان می داد. *** -کمتر بخوره کمترم پس می ده. مادر ساکت و مطیع سر تکان داد.هرچند وقت یکبار نگاهی می انداخت به پارچه قدیمی روی طاقچه و آه کوتاهی می کشید که خواهرش می گذاشتشان به حساب پادرد و کمردرد و هزار درد دیگر که برای زنهایی با سن و سال مادرم "معمول" به حساب می امدند.پدر بعد از یک هفته که به اجنه ها فرصت داده بود بالاخره تسلیم شده بود و پارچه را پایین اورده بود:حتی یک گره اش هم باز نشده بود.خودش و مادر چند دقیقه ای خیره نگاهش کرده بعد انگار که نشانه چیزی باشد گذاشته بودنش روی طاقچه. - این همه غذا رو به منم بدی خونه رو به گند می کشم.بعد سرش را به مادرم نزدیکتر کرد وشروع کردند به پچ پچ کردن:توی یه نعلبکی ...
[ دوشنبه دهم آبان 1389 ] [ 17:48 ] [ پیچا ]
[ ]
پدرم دندانه دندانه دندانه خشم بود دانه های خشم را با مشت های سمی همراه با یک دهان خاک می ریخت در جیب هامان چند قطره ای اب هم می پوکیدیم در خود پودر می شدیم در هوا از عشق بازی دودها پدر سر بر می اورد و می خندید دندانه دندانه دندانه می خواهم تائیس باشم. راستی تائیس چه شد؟ قد برافراشته و مصمم با مشعلی خاموش در دست مجسمه ها دارند غرق می شوند در سونامی کویر و من نفس هایم را چال کردم لای دندان های ماه گرفته پدر مادرم می پرسد: انجا انجا پدرت نیست؟ یک تکه اینجا یک تکه انجا پر از رنگ های پاییزی پدرم در چاله های ماه گم شد. [ سه شنبه بیستم مهر 1389 ] [ 16:6 ] [ پیچا ]
[ ]
یه دوست داشتم که همیشه می گفت ادما باید از قله قلبها بالا برن اونقدر بالا که برسن به ساحل دوستی. -حالا چرا ساحل دوستی؟ -می دونی؟اخه یه دوست خوب هیچ وقت ساحلش رو به سونامی نمی بنده. حالا از اون وقت ها خیلی گذشته.اونقدر که باید تقویم رو هی ورق بزنی هی ورق بزنی اونقدر ورق بزنی که غرق بشی توی پیکسل های دودی گذشته. دوستم همیشه می گفت:یه دوست خوب هیچ وقت ساحلش رو به سونامی نمی بنده... حالا من تشنه ام.ترک خورده ام.اونقدر که یه نسیم کوچولو شن و ماسه هام رو با خودش برمی داره می بره. [ سه شنبه سی ام شهریور 1389 ] [ 18:6 ] [ پیچا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] |